ای بابا!
۱۳۸۷/۰۶/۲۸
General
مکان: خیابان کنتیکت، روبروی هتل می فلاور
زمان: ساعت ۵ بعد از ظهر
همین طور که مسیر خیابون رو از جنوب به شمال طی می کرد، آقایی از کنارم رد شد و گفت: “سلام علیکم!”
من هم که تو خودم بودم، فکر کردم هموطن اشنایی از کنارم رد شده و نشناختمش. با شرمندگی برگشتم و دیدم مرد سیاه پوست جا افتاده ای با لبخند ملیحی در حال نگاه کردن بنده است.
حاجی: “بله؟”
آقاهه: “شما برادر مسلمان من هستید. درست حدس زدم.”
حاجی: “بله”
آقاهه: “کجایی هستی؟”
حاجی: “ایرانی”
آقاهه: “فکرم درست بود. من هم سومالیایی هستم.”
حاجی: “خوشبختم”
آقاهه: “مسجد کجاست؟”
حاجی در حالت سردرگم: “شرمنده، یادم نمی آد!”
آقاهه: ” دمه افطاره. می خوام برم مسجد یک چیزی بخورم. البته یک مسجد می شناسم تو ویرجینیاست. چطوری برم؟”
حاجی: “خوب …”
آقاهه: “تاکسی خوبه؟”
حاجی: “نه، ترافیک الان زیاده. با مترو برو.”
آقاهه: ” بلیط ندارم. می شه پول بدی با تاکسی برم.”
حاجی : “السلام علیکم!”
باید بهش می گفتم : “قرمساق، خر خودتی! به جای یک ساعت وقت من رو بگیری، بگو پول می خوام، چرا صغری کبری می بافی!”
این قدر هم آدم خسیسی نیستم. ولی هیچ وقت به آدم های این طوری پول ندادم. تهران که بودم یک بار اول صبح در حال بستن در پارکینگ بودم که یکی از پشت سر اومد و گفت:
“Do you know a Pakistani doctor in this neighborhood”
فکر کردم یکی می خواد من رو دست بندازه. برگشتم دیدم یک آقایی بچه بغل وایساده با لباس مدل بلوچی و زنی هم اون طرف تر با لباس محلی واساده و دارن بر و بر و من رو نگاه می کنن.
من که جا خورده بودم گفتم دکتر پاکستانی نمی شناسم ولی این شهر پر دکتره. گفت نه دکتر پاکستانی می خوام چون دکترای ایرانی پول می خوان و ما پول نداریم. بچه هم مریضه!
بچه رو نگاه کردم، دیدم طفلک خمار خماره. بهش گفتم وایسا به پلیس زنگ بزنم بیان بچه رو ببرن بهزیستی، اونجا دکتر مجانی هم پیدا می شه.
تا این رو گفتم، مردک و زنش پا به فرار گذاشتن.









