…پونگ
۱۳۸۷/۰۱/۳۰
General
چه عجب پینگ شدم!
۱۳۸۷/۰۱/۳۰
Media
چهار پنج سال پیش یک هواپیمای مسافربری در فرودگاه مهرآباد موقع فرود یا صعود (درست یادم نیست) از رو باند لیز خورد و به داخل یک کانال افتاد. متاسفانه چند هموطن هم کشته و زخمی شدند.
یکی از بر وبچه های شبکه خبر برای گزارش به محل اعزام شد و با توجه به همزمان بودن پخش اخبار انگلیسی شبانگاهی این شبکه، به انگلیسی هم گزارش داد. این دوست ما که کمی به خاطر شرایط محل در فشار بود، هنگام گزارش زنده تعداد کشته شدگان را به جای چهار نفر -four - چهل نفر - forty- اعلام کرد. بلافاصله رویترز به نقل از تلویزیون دولتی ایران تعداد تلفات رو چهل نفر اعلام کرد و مدتی طول کشید تا این خبر تصحیح شد.
یک بار هم پس از به روی کار آمدن دولت احمدی نژاد، وزیر دفاع در گردهمایی فرماندهان سپاه گفته بود که ایران به دنبال تسلیحات هسته ای نیست. خیزنگار حاضر در محل هم در گزارش زنده به نقل از وزیر مصطفی محمد نجار گفت: “ایران در پی تسلیحات هسته ای است!”
قضیه داشت شر می شد و خود وزیر دفاع در بخش بعدی خبر حاضر شد و تپق خبرنگار ما رو اصلاح کرد.
من خودم تپق زیاد زدم!
۱۳۸۷/۰۱/۲۴
Media
خدا شفا بدهدُ، وقتی بعضی ها رسانه دار می شوند، بهتر از این نمی شود!
جملات زیر مربوط به خبری از سایت رجانیوز است :
پرواز مستقیم به آمریکا با روزنامه اعتماد
روزنامه اعتماد در شماره ديروز خود به معرفي يك آژانس هواپيمايي پرداخت كه در فهرست افتخارات خود داشتن دفتر در آمريكا را ذكر كرده است!
به گزارش رجانيوز به نقل از كيهان ، روزنامه اعتماد سپس در ادامه اين معرفي كه در صفحه ۱۸ اين روزنامه منتشر شده، نحوه پرواز مستقيم به شهرهاي واشنگتن، لس آنجلس، سانفرانسيسكو و بوستون آمريكا را با اعلام هزينه بليط هواپيما ذكر كرده است!
بي ترديد اطلاعات روزنامه اعتماد در خصوص نحوه سفر به آمريكا، براي اصلاح طلبان آمريكايي بسيار ذي قيمت خواهد بو
تک مضراب حاجی واشنگتن: قربان عمه تان بروید با این جمله بامزه پایانی!
۱۳۸۷/۰۱/۲۳
Media
یکی از دوستان عزیز و نازنین خودم در زمان زلزله بم، میکروفون رو جلوی یک فرد مصیبت دیده گرفت و پرسید: “چه احساسی دارید؟”
یکی نبود بگه حنگ خدا، وضع طرف رو می بینی که خونه رو سرش خراب شده، عزیزانش رو از دست داده، حالا ارش درباره احساسش می پرسی؟
به نظر من کسی که آی کیو مناسب و درک درست از شرایط زمانی و مکانی نداره، نباید به سراغ حرفه خبرنگاری بره.
۱۳۸۷/۰۱/۲۱
General

زنان حرمسرای ناصری
تک مضراب اول: احتمالا همین خوش سلیقگی شاهان قاجار بود که مملکت رو به باد داد.
تک مضراب دوم: احتمالا سلطان قاجار زیادی غیرت داشته، زنانی رو انتخاب می کرده که هیچ مردی به دید زدنشون رغبت نداشته باشه.
۱۳۸۷/۰۱/۱۸
General
سوار تاکسی شدم. راننده فردی از کشور آفریقایی سیئرا لئون با لهجه آفریقایی سنگینی بود.
تا آدرس رو دادم، راننده گفت: “آر یو ایرانیئن؟”
حاجی: “اوهوم”
راننده:”راننده تاکسی پشتی ایرانی بود.”
حاجی: “خوب؟”
راننده: “می دونی، این آمریکا کشور بدیه. همه که می آن اینجا، برای خودشون کسی هستن ولی اینجا راننده تاکسی می شن.”
حاجی: “مگه چشه؟ کار خوبیه که. آدم وقتی کار داره، باید خوشحال باشه. مهم اینه که سر دیگرون کلاه نگذاری و یه لقمه نون درست داشته باشی، بدون نگرانی و ترس.”
راننده: “ولی آمریکا بده. آدم رو له می کنه. من تو سیئرالئون وکیل بودم، عضو شورای شهر بودم. ۱۵ ساله اومدم اینجا و راننده شدم. حالا که جنگ داخلی تموم شده و بچه هام درسشون تموم شده بر می گردم. می خوام رئیس جمهور شم و حق آمریکایی ها را کف دستشون بگذارم.”
حاجی: “خشمت رو بهتره نگر داری واسه اونهایی که تو کشور جنگ راه انداختن و به خاطر منافع خارجی ها دست و پای مردم رو قطع می کردن.”
راننده یهو با هیجان بر می گرده و به کاپشن احمدی نژادی من اشاره می کنه و می گه:” می دونی چیه، من رئیس جمهور شما رو خیلی دوست دارم. اسمش چی بود؟ احمد محمودی جت؟”
حاجی: “احمدی نژاد. چه چیزیش برات جالبه؟”
راننده: “این که جلوی آمریکا وایساده و حرف خودش رو می زنه. برای همینه که از وقتی رئیس جمهور شده، همه مردم جهان ایران رو شناختن و بهش احترام می گذارن. خدا خیرش بده.”
حاجی تو دلش می گه “خاک بر سر خرت کنن” و به راننده می گه: “والا مردم دنیا ایران رو از اولش هم خوب می شناختن و زمان رئیس جمهور قبلی خیلی بیشتر بهش احترام می گذاشتن، چون جلوی آمریکایی ها سر خم نکرد ولی از صلح حرف زد.”
راننده: “من که نمی شناسم کی رو می گی ولی احمدی نژاد خیلی توپه!”
حاجی: “نظر مردم ایران رو درباره احمدی نژاد تا حالا پرسیدی؟”
راننده: “نظر مردم ایران اصلا برام مهم نیست. مهم اینه که احمدی نژاد پشت عرب ها وایساده تا خوار مادر آمریکا و اسرائیل رو سرویس کنه. حالا ممکنه به مردمش هم سخت بگذاره ولی مهم اینه که طرف عرب هاست.”
حاجی: “آهان.”
راننده: “می دونی چیه. آمریکا غلط کرد صدام رو کشت. می دونی چرا کشت؟ چون اون هم مثل احمدی نژاد جلوشون وایساده بود. این دو نفر قهرمان های من هستند!”
حاجی: “آهان.”
۱۳۸۷/۰۱/۱۶
General
نزدیک به ۳ سال بود می خواستم عکس آقای احمدی نژاد رو قاب کرده تو اتاق پذیرایی خونه آویزون کنمُ، ولی پول و امکاناتش نبود. پولش هنوز نیست ولی امکاناتش با پای خودش به دام افتاد.

حالا به جای یک احمدی نژاد، سه احمدی نژاد داریم
توضیح: این من نیستم،نیک آهنگ کوثره.
۱۳۸۷/۰۱/۱۲
General
۱- سوال: روزهای عید را چگونه گذراندید؟
جواب: به بطالت! مثل همه روزهای دیگر سال. این دو هفته گذشته این قدر درس سرم ریخته بود که نفهمیدم روزها چطور گذشتند. خدا رحم کنه. به شدت دچار کمبود وقت هستم.در حال گذروندن آخرین درسم هستم و گیر یک استاد بی رحمی افتادم که هفته ای باید بیشتر از ۲۵۰ صفحه از مطالب مختلف رو برای کلاسش بخونیم.
۲- چشم بستیم و از سیزده بدر پارسال تا سیزده بدر پارسال مثل برق و باد طی شد. پارسال به مناسبت سیزده بدر این دروغ رو گفتم، غافل از این که بعضی ها قضیه رو جدی گرفتن و در نهایت چند نماینده مجلس ایران و سخنگوی وزارت خارجه آمریکا هم درباره اون اظهار نظر کردن. امسال حال خالی بندی ندارم. یعنی این استاد عزیز حالی نگذاشته.
۳- امروز صبح زود رفتم خشکشویی محل و یک چاق سلامتی حسابی به کارگر آبادانی این مغازه کردم. جان شما حالم جا اومد، لاف هم نمی زنم.(دانشکده استادی داشتیم به نام آقای زارعی که الان تورنتوست و اون به من می گفت لافو) این قدر از این حال و احوال پرسی به زبان مادری خوش خوشانم شده بود که استثنا از چراغ قرمز عابر پیاده رد شدم. حواسم اون قدرپرت بود که متوجه پلیس چاق و گنده ای که اون ور خیابون بود، نشدم. خلاصه نزدیک بود ۲۰ دلار جریمم کنه. دیدم هیچ عذر و بهانه ای نمی تونم بیارم، برای همین شروع کردم به توضیح دادن: “عیدمونه، کارگر خشکشویی محل هم تنها کاسب ایرانی در این محله و از دیدنش خوشحال شده بودم!”
پلیس:”عید شما دو هفته پیش بود!”
من: “از کجا می دونی؟”
پلیس:”زنم ایرانیه و من از شما ها خوشم می آد. جریمه ات نمی کنم. نوروز مبارک!”
تو رو خدا شانس رو می بینید! یکی همسرش ایرانی می شه و از این جماعت خوشش می آد ولی کاره ای نیست، یکی هم دوست پسر ایرانی دوران جوانیش این قدر می چزونش که وقتی وزیر خارجه می شه، می خواد ترتیب همه همشهری های طرف رو یک جا بده!
۴- گفتم زبان شیرین فارسی، حالا این نکته رو هم بگم. دیروز با خان دایی تلفنی صحبت می کردم، گفت: “جات خالی هفته دیگه می رم ایران.” مونده بودم چه جوابی بدم. هر چه به این مخم فشار آوردم، کار نکرد و در نهایت ازشون پرسیدم: “جواب این تعارف چی می شد؟” خان دایی هم فرمودن:” چطوره که خفن مفن یادت نمی ره ولی دوستان به جا ما رو فراموش می کنی؟” کمی از وضع خودم ترسیدم.
۵- حالا بعد از کلی غر، برم سراغ استاد عزیز. راستش من درسم تا یک ماه دیگه تموم می شه. البته اگر استاد جان بگذاره. هفته دیگر هم امتحان جامع پایان تحصیلات تکمیلی داریم ولی طرف گوشش بدهکار نیست. کلی کار ریخته سرمون از جمله یک تحقیق که به قول خودش باید آماده چاپ باشه. من چند موضوع پیشنهاد کردم، همه رو رد کرد و هی سعی کرد من رو هول بده طرف موضوع حقوق بشر. من هم تا حالا تو این حوزه کار نکردم و دنبال یک موضوع هلو برو تو گلو بودم. در نهایت دستی دستی وادارم کرد دیدگاه حقوق بشری رسانه های آمریکا به ایران رو بررسی کنم. انصافا از اون موضوع های تخمیه. ۴-۳ساله رسانه های این کشور وقتی درباره ایران صحبت می کنن، یا به پرونده هسته ای کار دارن یا به سخنان گهربار آقای احمدی نژاد درباره هولوکاست. کسی مورد به درد بخوری سراغ داره؟