Haji Washington; Iranian Journalist in Washington DC


هول نشین بازی هنوز شروع نشده!

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۳۰   Iran-US

خبری که امروز درباره آشکار شدن برنامه نظامی آمریکا علیه ایران منتشر شد، اوضاع رو کمی قاطی پاتی کرده و نگرانی قاطبه اهالی وبلاگستان رو به همراه داشته.

اول: خاک ایران از گزند پلشتان و چشم ناپاکان و همسایگان جنوبی در امان باد!

دوم: خیالتون راحت، این برنامه چیز خاصی نیست. کشوری مثل آمریکا برای همه کشورها، حتی کانادا  برنامه تهاجم نظامی داره تا در روز مبادا دچار مشکل نشه. این برنامه ای هم که به صورت جهت داری منتشر شده، تنها برنامه نظامی پنتاگون برای ایران نیست. اینها چند برنامه مختلف دیگه رو هم برای ایران تدارک دیدن و هر سال آپ دیتشون می کنن و مانورهایی رو در راستای این برنامه ها اجرا می کنن.

سوم: به نظر من هر کشور عاقلی باید برای اطرافیانش همچین برنامه ای داشته باشه. اگر روزی بفهمم که به رغم دفاعی بودن ساختار نیروهای مسلح ایران همچین برنامه هایی برای همسایگان محترم تدوین نشده خیلی مایوس می شم.

چهارم: در خطرناک بودن اوضاع شکی نیست. روی بشکه باروت یک لم دراز کشیدیم و داریم با فندک نفتی بازی می کنیم! امیدوارم اوضاع از کنترل دو دولت خارج نشه. امیدارم فعلا در این شرایط ناجور دهن بعضی ها بمونه!

پنجم: خاک بر سر ما که سر کل کل حق مسلم هسته ای با غرب کم مونده که تنبان مبارک رو بکنیم و تقدیم از این روس های بی ناموس کنیم. تکمیل قرارداد نیروگاه بوشهر رو تا به حال چند بار عقب انداختن، این همه پول و باج سبیل گرفتن و … اون وقت هنوز دارن سر تکمیل پروزه بازی در می آرن. واقعا که این جماعت مستحق لقب فاحشه عالم دیپلماسی هستن. ما هم به گمونم “گاگول” عالم دیپلماسی باشیم!

خلاصه بازی به این زودی شروع نمی شه ولی زبونم لال اگر …

عاقبت خالی بندی

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۹   General

۱-ده روزه که از مرگ آنا نیکول اسمیت می گذره و این قدر تصویر این مرحومه رو از رسانه های آمریکایی دیدیم که در حال شکوفه زدن هستیم. سی ان ان می گفت ۷۰ درصد مردم از دیدن پشت سر هم تصویرهای این خانم خسته شدن و صداشون دراومده. حالا این کم بود، کچل کردن بریتنی اسپیئرز هم بهش اضافه شده. الان تو سایت خرید و فروش e-Bay بودم، دیدم ملت سوءاستفاده چی موی بریتنی رو برای فروش گذاشتن. فروشنده های مختلف یک دسته موی این خانم رو  از ۳۰۰ دلار تا یک میلیون دلار قیمت گذاشتن! باورتون نمی شه، این هم لینکش. ملت ما یک جور بت پرستی می کنن، اینها هم یک جور دیگه!

۲-1ماشاءالله به این شهردار واشنگتن دی سی که روی شهردار سابق تهران رو سفید کرده. ۴ روز پیش اینجا برف بارید، فردا صبحش که می خواستم بیام سرکار، خیابون های مرکز شهر و محل گذر عابران پیاده سر اکثر چهار راه ها پر از برف بود. برف های خیابون ها که تا بعد از ظهر بدون تلاش شهرداری و در اثر عبور و مرور پاک شدن ولی کنار خیلی از خیابون ها و پیاده رو ها هنوز یخ زده و برفیه.

۳-امروز صبح اومدم سرکار دیدم بخشی از سقف دفتر به خاطر نشتی آب ریخته و همه جا رو به کثیف کرده. خوب، این هم آخر و عاقبت خالی بندی.

خاطرات خاله زنکی ژورنالیستی

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۷   General

بعد از انقلاب مخملی ۱۹۸۹ چک و اسلواکی سابق خیلی از وابستگان حزب کمونیست از پست های خود برکنار شدن و افراد جدیدی سر کار اومدن. یکی از این مدیران جدید، خانم خبرنگار جوانی از وابستگان حزب وزیر خارجه بود که بدون هیچ تجربه سیاسی به مدیرکلی یکی از بخش های خیلی مهم وزارت خارجه منصوب شد.

بعد از مدتی شایعه شد که این خانم تعطیلات آخر هفته رو به همراه سفیر عراق در گرونترین هتل شهر تفریحی کارلوی واری گذرونده. بعدا گفتن این دو نفر رو در جای دیگری با هم دیدن و این شایعات ادامه داشت تا این که خانم مدیرکل باردار شد.

از اونجایی که خانم مدیرکل مجرد بود و حجم بالای کارهای دیپلماتیک به ایشون فرصت دوست پسر داری رو نمی داد، خبرنگاران حاضر در پراگ انگشت اتهام رو به سمت سفیر عراق نشانه گرفتن. از اونجایی هم که معمولا حدس خبرنگار جماعت درست از آب در می آد، سرکار خانم بعد از ۹ ماه فرزندی سبزه و چشم سیاه به دنیا آورد.

مدتی بعد ماموریت سفیر عراق تمام شد و به بغداد برگشت. همزمان سفیر آمریکا در پراگ که یک خانم مسن بود عوض شد و مردی میانسال جایگزین او شد. دوباره بعد از مدتی داستان ها از سرگرفته شدن که خانم مدیرکل و جناب سفیر رو فلان جا با هم دیدن و … 

این دفعه وقتی بعد از نه ماه فرزند دوم خانم مدیرکل به دنیا اومد، چشمانی آبی و پوستی صورتی داشت.

امان از این رقابت های سالم دیپلماتیک!  

ولنتاین به در

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۵   General

اولین خاطره من از روز ولنتاین به کلاس اول دبستان در مدرسه بین المللی صوفیا بر می گرده. چند روز قبل از روز ولنتاین، خانم معلم سر زنگ هنر از ما خواست برای هم کلاسی هامون کارت تبریک ولنتاینز دی درست کنیم. بچه ها با کاغذ های رنگی قلب می بریدن و به روی مقواهایی که از وسط تا کرده بودن می چسبوندن. هر کدوم چند کارت درست کردن ولی من تنبل طبق معمول به خودم زیاد زحمت ندادم و یک قلب کج و معوج آبی رنگ رو به صورتی نافرم بر روی یک مقوای تا نکرده چسبودنم. با همه این تنبلی ها  نفر آخری بودم که کارش تموم شد. 

اما بالاخره روز واقعه فرا رسید و باید کارت هامون رو به دوستامون می دادیم. من از هر ۷ دختر کلاسمون کارت گرفتم ولی از اونجایی که یک کارت بیشتر درست نکرده بودم، اون رو فقط می تونستم به یک نفر بدم که اون هم ویکتوریا بود.

ویکتوریا تنها محصل انگلیسی اون مدرسه بود که دندون های کج و کوله نداشت و زمستون اونسال دوتایی با هم یک خونه برفی تو حیاط مدرسه درست کرده بودیم و بازی می کردیم.

بعد از ظهر اون روز از والدین دعوت شده بود به مدرسه بیان و از آثار هنری دلبندانشون (همون کارت ها) دیدن کنن. با اجازتون کارت من به خاطر نوآوری (احتمالا در تنبلی) به عنوان یک اثر منحصر به فرد شناخته شد و جایزه نخست رو گرفت!

اما وسط اون همه آدم و درست زمانی که پدر ویکتوریا با پدر من صحبت می کرد، ویکتوریا با صدای بلند من رو به عنوان دوست پسر خودش به پدرش معرفی کرد. من بچه ننه هم که احساس می کردم پیش پدر و مادرم ضایع شدم، از اون لحظه دیگه با ویکتوریا صحبت نکردم.  

فاحشه ای که به شبکه ۴ رفت و خرس شد

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۴   Media

امروز یکی از بچه ها لینک تکه ای از یک فیلم سینمایی رو برام فرستاد که به تازگی از شبکه ۴ تلویزیون ایران پخش شده. در این فیلم دو مرد درباره چونه زدن با یک فاحشه بر سر قیمت صحبت می کنن. واحد دوبلاژ سیما به طور ماهرانه ای موضوع بحث آقایون رو در دوبله فارسی فیلم به بحث درباره شکار خرس تغییر داده ولی یادشون رفته زیرنویس انگلیسی فیلم رو حذف کنه و کل دیالوگ حضرات رو می شه خوند.

اون موقع که ما شبکه ۴ بودیم از این گاف ها رو آنتن نمی رفت!  لینک 

یک خبر بامزه: نیک آهنگ به نقل از خبرگزاری مهر از سفر محمود احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی ایران به “عشق آیاد” ترکمنستان در روز ولنتاین خبر داده. چه حسن تصادفی!

ناهار امروز

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۳   General

این هفته دوره آموزشی داریم و از کار خبری نیست. امروز از این فرصت استفاده کردم و چند تا از بچه های ایرانی رو در رستوران ایرانی نزدیک میدان دوپان دیدم. یکی از بچه ها که بهاییه، دو سه روزه که تابعیت آمریکا رو گرفته و ناهار مهمون اون بودیم.

موقع ناهار ازش پرسیدم از این که حق و حقوق شهروندیت در آمریکا بیشتر از اون چیزیه که در ایران داشتی، چه احساسی داری؟

طفلک جوابی نداد و فقط سری تکان داد. اما یکی از بچه ها که اتفاقا آیت الله زاده هم هست گفت:” این نه تنها حقوق شهروندیش در ینگه دنیا از حقوقش در وطنش بیشتره، به نسبت وضعیت من و تو در ایران، از وضع بهتری در آمریکا برخورداره!” 

اختتامیه جوایز گِرَمی همزمان با جشنواره فیلم فجر

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۳   General

 Dixie Chicks

چهار سال پیش وقتی در آستانه حمله آمریکا به عراق سه عضو گروه دیکسی چیکس به سیاست خارجی جورج بوش توپیدن، خیلی از آمریکایی ها با این ۳ دختر تگزاسی چپ افتادن و بسیاری از ایستگاه های رادیویی محلی در شهرستان های دور دست این کشور موسیقی اونها رو پخش نکردن. 

کم لطفی آمریکایی ها به دیکسی چیکس حتی در مواردی با تهدید به مرگ همراه بود ولی این سه تن سر حرفشون ایستادن و عذر خواهی هم  نکردن. اما امشب بعد از ۴ سال آلبوم جدید دیکسی چیکس در مراسم جوایز گرمی در آمریکا ۵ جایزه جشنواره موسیقی جشنواره گرمی رو به خود اختصاص داد. 

ناتالی خواننده اصلی دیکسی چیکس بعد از دریافت جایزه بهترین آلبوم، جوایز امسال این جشنواره رو جایزه به آزادی بیان دونست.

برای اطلاعات بیشتر درباره گروه دیکسی چیکس به این مطلب نشریه واشنگتن پریزم مراجعه شود.

اما نکته جالب این که معرفی برنده بهترین آلبوم موسیقی راک بر عهده ال گور معاون سابق رییس جمهوری آمریکا و کوئین لطیفه گذاشته شده بود. “ای ول” پوپولیسم لیبرال-فرهنگی. بالاخره بعد از پوپولیسم مکتبی-اسلامی و سوسیالیستی-لاتینی، چشم ما به نوع سومی از پوپولیسم روشن شد و شاهد حضور یک معاون رییس جمهور در همچین مراسمی بودیم. البته آقای گور گفته قصد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری رو نداره ولی خیلی ها می گن شانس او از هیلاری کلینتون، باراک حسین اوباما و جان ادورادز که نامزدیشون رو اعلام کردن، بیشتره.

گفتم پوپولیسم، یاد این جمله آقای رفسنجانی افتادم که از جوان ها خواسته بود حساب انقلاب رو با بعضی چیزها مثل خیانت در آرا  و … یکی نکنن. طفلک ال گور هم اگر موقع شمارش رای سرش کلاه نمی رفت، الان در حال نقشه کشیدن برای حمله به یک کشوری بود و کاری به جماعت هنرمند نداشت.

من و عباس خروس

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۲   General

دانشجو که بودم، پسر جوانی به نام “عباس خروس” در محله ما زندگی می کرد که همیشه خدا در محل ولو بود. این عباس آقای ما تیپ خفن جوادی داشت و امکان نداشت که پا تو محل بگذاری و چشمت به جمال او و موتور هونداش روشن نشه. کسبه محل می گفتن عباس، ساقی محله است و ۲۴ ساعته در خدمته تا نیاز اهالی رو به مخدرات تامین کنه. البته این بشر خیر سرش یک نمه تِم مذهبی هم داشت و به همین خاطر اگر کسی سراغ عرق سگی رو ازش می گرفت، فحش ناموسی می شنید.

در همون ایام، مدتی رو در بیمارستان حضرت فاطمه یوسف آباد که بیمارستان تخصصی دستِ مشغول کارآموزی بودم. یک روز بعد از استراحت نیمه روز وقتی به بخش فیزیوتراپی بیمارستان برگشتم، استادم گفت “یک مریض برات فرستادم و می خوام هنرت رو نشون بدی. این آدم به خاطر بریدگی عمیق دست جراحی  شده و یک عصب اصلی و سه تاندون دستش ترمیم شدن!” 

(آگهی بازرگانی:اونهایی که اهل فن هستن می دونن جراحی و توانبخشی یک همچین بیماری از کارهای خفن روزگاره)

وقتی رفتم تو کابین، دیدم عباس خروس با دستی باند پیچی شده رو تخت نشسته. در نگاه اول من رو شناخت ولی بروش نیاورد. وقتی شروع کردم به معاینه و گرفتن شرح حال، برام توضیح داد که به خاطر ضرب و شتم مادرش به کلانتری رفته و در اونجا برای این که از پاسبون های محل زهر چشم بگیره، دستش رو کرده تو شیشه در دفتر رییس پلیس و دستش یه ۳۰-۲۰ بخیه ای خورده بود!

خلاصه از همون روز موقعیت من در محل کلی عوض شد. غروب که به خونه بر می گشتم، همه لات و لوت های محل عرض ادب می کردن و تا مدتی هر وقت به نونوایی سنگکی سر کوچه می رفتم تو صف نمی ایستادم و … الحمدالله اهل خلاف نبودم وگرنه اون هم رِدیف می شد!

بعد از مدتی شنیدم کتف عباس خروس در رفته. شنیدم که دختر همسایه بغلی که هنرپیشه سریال “به رنگ صدف” شبکه ۱ بود، بیکینی به تن تو حیاط خونه آفتاب گرفته بوده(محله رو حال می کنید: همه جوره آدم داشت!)، عباس می ره تا از روی کانال کولر دید بزنه و از اون بالا گوز معلق می شه و با کتف در نزدیکی دختر خانوم فرود می آد. خلاصه این فرود نا موفق هم جار و جنجالی به راه انداخت.

یک بار دیگه هم عباس خروس برای عیادت یکی از رفقا به نظام آباد رفته بوده که دختری چشمش رو می گیره و با موتور می افته دنبالش. از شانس بد کسبه محله، دختره خواهر گنده لات نظام آباد بود و همون بعد از ظهر دو مینی بوس اراذل و اوباش از اون محله به محل ما حمله ور شدن و شیشه تمام مغازه های دور میدون رو شکستن. به همین راحتی! 

راستی فکر بد نکنید. محله ما محله خوبی بود، اگر اسمی ازش نمی برم به این خاطره که نمی خوام بهای مسکن در اونجا سقوط کنه!

اندر حکایت “شوش شوش” کردن امانپور

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۱   Media

۲۸ بهمن دو سال پیش یکی از سردبیران بازنشسته بی بی سی به نام راسل لین از طریق موسسه تامسون به ایران سفر کرد تا برای تعدادی از بچه های شبکه خبر و مدیران خبر صدا و سیمای شهرستان ها یک کارگاه آموزشی درباره ژورنالیسم تلویزیونی برگزار کنه. روز اولی که  همکارهای ما به این آدم رسیدن با تمام کینه ای که از استکبار جهانی داشتن، رو سرش ریختن و پشت سر هم با لحنی عصبانی می پرسیدن “چرا بی بی سی راهپیمایی با شکوه ۲۲ بهمن ایران رو نشون نداد؟!!” این طفلک هم هر چه با خنده می گفت که سال هاست از بی بی سی بازنشست شده، باز جماعت به حرفش گوش نمی کردن و با عصبانیت خاصی که ویژه ای طلبه های پاکستانی است، سوال رو تکرار می کردن.دو سه روز بعد از اون قضیه راسل رو برای آشنایی با کار خودمون به شبکه خبر بردم. اتقاقا یکی از همکارهای ما که قصد داشت یک نقل قول هسته ای از راسل بگیره با میکروفون و دوربین روشن جلوی راه ما سبز شد. قبل از شروع مصاحبه راسل رو به همکار من کرد و ازش خواست که سوال سیاسی نپرسه. او هم در ظاهر قبول کرد و شروع کرد به پرسیدن: “آقای راسل، چرا به ایران سفر کردید؟”

راسل:”برای برگزاری دوره آموزشی برای همکارهای شما.”

همکار بنده:” شبکه خبر رو چگونه دیدید؟”

راسل:”خیلی شبکه خوبیه. تجهیزات خوبی دارین. همکارهاتون خیلی آدم های قابلی هستن. خانوم های خوشگلی هم در این شبکه کار می کنن!”

همکار بنده:”با توجه به تبلیغات اخیر آمریکا و کشورهای غربی مثل انگلیس، آیا فکر نمی کنید ایران اسلامی هم مثل هر کشور آزاد و مستقل دیگری باید به انرژی صلح آمیز هسته ای برای تحقیقات علمی و تولید انرژی دسترسی داشته و غربی ها حق محروم کردن ما رو از این این حق مسلم ما ندارن؟”

راسل خیلی طبیعی مثل این که منظور خبرنگار رو نفهمیده باشه گفت:”همون طور که گفتم شبکه خبر برای کار کردن جای خوبیه. تهران هم شهر خوبیه. خوشحالم که با شما صحبت می کنم ولی باید برم چون دوستان شما با من کار دارند و زشته که بیشتر منتظر بمونن.”

سوال: آیا واقعا ضرورت داشت از یک انگلیسی، اون هم یک ژورنالیست درباره حق اتمی ما سوال بشه. اگر این حق متعلق به ماست، باید درباره اون با دنیا صحبت کنیم نه این که جلوی هر خارجی رو که دیدیم بگیریم تا اگر دو کلوم مثبت حرف زد اون رو به رخ مردم خودمون بکشیم.

این وراجی رو کردم تا دو مورد از وقت ناشناسی دوستانم رو براتون گفته باشم. اما یک نمونه دیگه:

ویدیوی گفتمان کریستیان امانپور با خبرنگاران ایرانی رو که لینکش رو چند روز پیش سیما برام میل کرده بود رو ببینید تا بقیه وراجیم رو براتون ادامه بدم.  لینک گزارش

( شرمنده دوستان ساکن ایران هم هستم. می دونم یو تیوب در مملکت عزیزمون قابل دسترسی نیست ولی شاید شما این گزارش واحد مرکزی خبر رو در تلویزیون ایران دیده باشید.)  

خوب نظرتون چیه؟ خیلی از دوستان از نحوه برخورد امانپور با خبرنگاران وطنی ابراز ناراحتی کردن. اما من سخن دیگری دارم.درسته که “شوش شوش” کردن امانپور و ژست تحکمی انگشتانش کار جالبی نبود ولی به نظر من نحوه سوال پرسیدن بچه های خبرنگار جواب بهتری از این رو نمی طلبید. 

می دونید چرا؟ خبرنگار در هر حالتی و تحت هر شرایطی باید با اعتماد به نفس و قدرت با مصاحبه شونده صحبت کنه. خبرنگاری که مثل مادر مرده ها در برابر سوژه قرار می گیره، مثل یک بچه موش قورت داده می شه. لحن خبرنگار، ژست خبرنگار، سر و وضعش و قدرت ارتباط نگاهش به طور مستقیم بر فرد مورد مصاحبه تاثیر می گذاره. علی اکبر عبدالرشیدی از معدود ژورنالیست های تلویوزیونی ایران مثل مرتضی حیدری است که خیلی قبولش دارم. بچه های تصویر بردار تعریف می کردن در یکی از اجلاس غیرمتعهدها در حالی که خبرنگاران فیدل کاسترو رو دوره کرده بودن و او به هیچ کدوم سوال ها پاسخ نمی داد، آقای عبدالرشیدی چنان محکم و قاطع کاسترو رو به اسم کوچک (فیدل) صدا زد که کاسترو در جا برگشت و به جای یک پاسخ کوتاه، به طور مفصل با او صحبت کرد.

وقتی نحوه صحبت کردن خبرنگاران ایرانی با امانپور رو نگاه می کردم، دلم برای واحد مرکزی خبر، باشگاه خبرنگاران جوان و … سوخت. نحوه سوال پرسیدن این بچه ها بیشتر شبیه به گدایی بود تا چیز دیگه. لطفا یک بار دیگه به لحن شل، التماس آمیز و نگاه های لرزان بچه ها دقت کنید!

اما نکته دیگر. دوستان نباید انتظار می داشتن که از دهن آدم کار کشته ای مثل امانپور که اتفاقا همسر یکی از سخنگویان سابق وزارت خارجه آمریکا است، چیزی به نفع خودشون بشنون. بعدش مگه امانپور سخنگوی دولت آمریکاست که از او درباره محدودیت خبرنگاران ایرانی در آمریکا سوال می کنید؟ اتفاقا این سوال خیلی خوبیه و خودم دو سه بار این موضوع رو در جاهای مختلفی در واشنگتن مطرح کردم. سی ان ان هم پارسال گزارش مفصلی رو در این باره پخش کرد و عدم آشنایی خبرنگار ایرنا در نیویورک به انگلیسی در اون گزارش خیلی جالب بود.

نهایت این که خبرنگارهای وطنی می خواستن استکبار جهانی رو در آستانه سالگرد انقلاب به چالش بکشن که با “شوش شوش” کردن امانپور سوسک شدن. من اگر جای آقای بوالی رییس محترم واحد مرکزی و استاد خبرنویسی خودم بودم، اجازه پخش این قسمت رو نمی دادم چون بیشتر به جای زیر سوال بردن حرکت امانپور حاکی از ضعف بچه های خودی در برابر خبرنگار یک رسانه غیر ایرانی در خاک ایران بود.

طولانی شد، ببخشید.

مسافر قم

link Email Print ۱۳۸۵/۱۱/۲۰   General

 

امروز عکس های خبرگزاری های مهر و فارس رو نگاه می کردم، تصاویر سفر آقای رفسنجانی از دو جهت توجه من رو جلب کرد. اول این که بعد از مدت ها چشمم به جمال منور آقای موسوی اردبیلی و آقای صانعی روشن شد و یاد دوران قدیم افتادم. بچه که بودیم بخش کمی از برنامه هر دو شبکه تلویزیون به برنامه کودک و فیلم و سریال و بخش عمده ای به سخنان این آقایان و آقایان دیگر اختصاص داشت. از اون جماعت دیگه تقریبا همه خونه نشین شدن و فقط آقای قرائتیه که پای ثابت تلویزیون مونده. این که آدم ۲۸ سال برنامه تلویزیونی داشته باشه و ممنوع التصویر نشه، خودش هنر بزرگیه.

اما علت دوم جلب توجه من: این دفعه دومیه که آقای رفسنجانی در روزهای اخیر به قم سفر می کنه. البته همه طلبه هایی که می شناسم علاقه خاصی به قم دارن و از هر فرصتی برای سفر به این شهر استفاده می کنن. ولی همزمانی تقریبی این سفرها با ملاقات با سفیران انگلیس و آلمان خیلی با ذهن خیال باف و توهم گرای شرقی من جور در نمی آد!

راستی گفتم توهم؛ یاده کمیته تخصصی استخدام خودم در صدا و سیما افتادم. یکی از اعضای کمیته نظرم رو درباره تئوری توطئه پرسید، من هم در جواب گفتم:”چیزی درباره تئوری توطئه نمی دونم ولی اگر بخواین درباره توهم توطئه صحبت کنم.” بعد از این جواب چنان هر ۸ نفر حاضر در کمیته به من نگاه کردن که …