اراجیف گویی سیاسی در کانادا
۱۳۸۵/۰۷/۲۸
General

بلیندا ستروناک و پیتر مک کی
ابتدای این ماه نیک آهنگ مطلبی رو درباره عشق نافرجام بلیندا ستروناک نماینده لبیرال پارلمان کانادا و پیتر مک کی نماینده محافظه کار این مجلس و وزیر خارجه این کشور نوشته بود. الان مطلبی رو در سایت CBC درباره لیچارگویی های سیاسی متعارف در پارلمان کانادا می خوندم که به موضوع جالبی برخورد کردم.
دیروز مجلسیان کانادا درباره آلوگی هوا و خروج این کشور از معاهده زیست محیطی کیوتو بحث می کردن، یکی از نماینده های لیبرال که از خروج کشورش از معاهده کیوتو شاکی بوده، از مک کی می پرسه که آیا نگران سلامتی سگش نیست؟!!
نماینده های لبیرال می گن در اون لحظه مک کی با اشاره به صندلی خالی بلیندا می گه:”اون که فعلا مال شماست!” (اشاره به ترک حزب محافظه کار به وسیله بلیندا و پیوستن به لبیرال ها)
البته مک کی این موضوع رو تکذیب کرده.
از این رک گویی ها در تاریخ سیاسی خودمون زیاد داریم. می گن ناصرالدین شاه یکی از درباریان رو به لقب “صاحب اختیار“ مفتخر کرده بوده و کریم شیره ای هم از اون آدم بدش می اومده.
چند روز بعد که شاهنشاه و هیات همراه عازم شکار بودن، خر کریم شیره ای در وسط رودخانه می ترسه و از حرکت باز می ایسته. همون لحظه اون فرد درباری سوار بر اسب و با تفاخر کامل از کنار کریم رد می شه. کریم شیره ای هم که می خواسته کم نیاره، به خرش می گه:
“می خوای بیا، می خوای نیا! صاحب اختیاری!”








در ۶:۳۲ ق.ظ
Man az adamaye ruk khusham miyad chun harfeshunu mizanan va adam midune chichi tu zehneshun migzareh.
در ۸:۱۹ ق.ظ
haji akhbar maktobo bezanim to goshesh
در ۹:۴۵ ق.ظ
Hello !
مطلب جالبی بود
مرسی
در ۲:۴۶ ب.ظ
کریم شیره ای که به تصور همه دلقک و مسخره دربار ناصرالدین شاه شناخته شده، مقرب و عزیز دردانه دربار ناصری بود که حتی اجازه ورود به حرمسرای شاه را هم داشت و متلک ها و حاضر جوابی بینظیرش، او را به چنین جایگاهی نزد شاه رسانده بود و خوشبختانه مانند ملا نصرالدین در ایرانی بودنش هم هیچ شک و شبهه ای نیست. چه، اصلا اهل اصفهان است.
گر در بلدیه سنگ را لعل کنی
صد قاعده ار خودت اگر جعل کنی
اندر برشان جوی ندارد تاثیر
الا، که خر کریم را نعل کنی!
این مثل از زمان کریم شیره ای و ناصرالدین شاه سر زبانها افتاد و علتش هم این بود که هر که به کریم باج سبیل نمیداد، هرگز از گزند زخم زبانها و متلک های او در امان نبود. حتی ملا علی کنی از علمای دینی و مورد قبول مردم آن زمان نیز چند باری این مزه را چشیده بود. خود کریم، قد بلند و دیلاقی داشت و خر کوچک و نحیفی، که سوار شدن او بر این خر، خود سبب خنده مردم میشد. و کسی جرات نعل نکردن آن خر مردنی را نداشت. نقل هم بسیار شده و من در منابع بسیاری دیدم و خواندم که کریم انسان خیری بوده و از دارا باج سبیل میگرفته و به فقرا کمک میرده.
اما در مورد داستان صاحب اختیار هم اینطور نقل است که سلیمان خان، رئیس ایل افشار و سرکرده سواره افشاریه و یکی از محترمین دربار ایران بود. و نیز نوه نصرالله خان بود، معروف به زهر مار خان که در زمان فتحعلیشاه، ایشان رئیس ایل افشاربود. سلیمان خان تازه لقب صاحب اختیاری گرفته بود و با توجه به نفوذ جدش و خودش در دربار، کسی نبود که به امثال کریم باج سبیل بدهد.
در یکی از مسافرتهای داخلی ناصرالدین شاه همراه با کلیه خدم و حشم و درباریان و غیره و البته جناب صاحب اختیارو کریم خان، طبق معمول مسافرتهای ناصرالدین شاه، بود که در مسیر، کاروان شاهی به نهری رسید و خر کوچک کریم از عبور سر باز زد و کریم هم هر چه کرد، خر رد نشد که نشد.
آخر سر کریم در حالی که همه به او و کارهای بامزه اش با آن الاغ کوچک نگاه میکردند، گفت:
آ الاغ! کتکت زدم رد نشدی، التماست کردم، رد نشدی، فحشت دادم رد نشدی، دیگه من نمیدونم، رد میشی صاحب اختیاری، رد نمیشی، صاحب اختیاری، برمیگردی طویله، صاحب اختیاری!!!
البته کریم چندین و چند بار دیگر هم حال صاحب اختیار رو حسابی سر جا آورد و عده ای نیز نوشته و گفته اند که این متلک ها و حال گیری ها به اشاره خود شاه بوده. خلاصه آنکه روزی صاحب اختیار کریم را به منزلش دعوت کرد و سله سنگینی به کریم عنایت کرد و به اصطلاح خر کریم را نعل کرد. کریم هم از آن به بعد، رعایت حال او را که مردی سالخورده و محترم و وطن پرست بود را میکرد.
کریم حتی به شاه هم بند میکرد. گویند روزی که شاه از دست زنان حرمسرا دلگیر بود، زنان شاه کریم را فرا خواندند و با دادن کیسه ای اشرفی از کریم خواستند که شاه را سر حال بیاورد، کریم هم به حیاط اندرونی رفت و دید شاه اخم کرده و بسیار خشمگین کنار باغ روی صندلی لم داده و با چوبدستی خاک را به هم میزند. کریم جلو رفت و تعظیمی کرد و عرض کرد : قبله عالم دنبال چیزی میگردند در خاک؟
ناصرالدین شاه هم با عصبانیت و فریاد گفت: دنبال … خر.
کریم هم بلادرنگ گفت: قبله عالم اینطور فریاد نزنید، اگر زنان حرمسرا بو ببرند که در خاک این باغ از این چیزها پیدا میشود، خاک را با توبره میبرند!
دیگر اینکه نقل شده که روزی ناصرالدین شاه در حیاط اندرونی کنار دیوار باغ ایستاده بود و به وسیله ای که آویزان بود روی دیوار، نگاه میکرد. کریم جلو رفت و با تعجب پرسید : قبله عالم به چه چیز مینگرند؟
ناصرالدین شاه گفت : میزان الحراره مرتیکه،
عرض کرد : میزان الحراره چیست ؟
ناصرالدین شاه گفت : وسیله اندازه گیری دمای هوا، هر وقت هوا سرد است، این خط قرمز پایین می آید و هر وقت هوا گرم است، این خط بالا میرود. موسیو ریشارد خان از بلاد فرنگستان آورده.
کریم گفت : چقدر از شما گرفته بابت این اسباب؟
ناصرالدین شاه گفت : هزار تومان، نه بابت اسبات، انعام عنایت فرمودیم، اصلا به تو چه مرتیکه قرم دنگ،
کریم گفت : قبله آدم صد تومن مرحمت کنند، اساعه یکی از همین اسبات ها تقدیم میدارم.
ناصرالدین شاه گفت : برو پدر سوخته، میدهم پدرت را بسوزانند.
کریم با اصرار شاه را راضی کرد و صد تومن گرفت و گفت : قبله عالم به سلامت، این اسباب را هم من دارم هم شما و هم همه مردان دربار و زیر بازارچه. وآن همان کیسه خاصره مبارک است که در هنگام سردی هوا به بالا میچسبد و هنگام گرما آویزان و شل میشود و پایین می آید.
این را گفت و پا به فرار گذاشت.
باقی بقایت
در ۲:۵۰ ب.ظ
اصولا اشنایی با امثال واصطلاحات وسابقه هریک مفید است که ازاین بابت ازشمامتشکرم